بس که ديوار دلم کوتاه است
هرکه از کوچه ي تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم که شده
نگهي ميکند و ميگذرد
و چشمانت
با من گفتند
فردا روز ديگري است
اما من هنوز دلم تنگ است
من دلتنگ تو هستم
آسمان دلم هنوز باراني است
دلم گرفته و این هیچ بهانه ای نمیخواهد
هیچ دلیلی نمیخواهد
-- یا لااقل من دلیل نمیخواهم!
و تو بی نقص ترین دایره مهر بشر..
و تو آن ناب ترین شعر و غزل.. و تو آن بوسه روی گل سرخ!
و تو آن شاخه نیلوفر و یاس.. تو تپشهای دل غمگینی!
تو در آن سوی زمانهای غریب.......... تو به دنبال نگاهی معصوم.......
و به یکباره گی شوق وجود... غزلی می خواندی .. از نخوابیدن و بود!
تو شدی پیله تنهایی من!
و من آغوش تو را می خواهم... در پی خوابیدن...
خواب پروانه شدن را دیدن!
غصه های ماندگار
شانه های بی قرار
چشم های بی فروغ
گریه های بی شمار
بغض می کند
دلم
در میان این سماجت عجیب روزگار
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب
دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شكسته اند.
من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
***
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
احمد شاملو
به قلم مي گويم :
- اي همزاد
اي همراه
اي هم سرنوشت
هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي
دست خوش ،
اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت
هيچ کس غصه ی اين را که چه مي کرد نداشت
چشمهِ سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت
مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
حمید مصدق
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
اِستاده روبه روي من و
خيره در من است
گفتم به خويشتن
آيا توانِ رستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه تمام قد روبه رو شكست .
حميد مصدق